سختی های شیرین
سلام عزیز دل مامانی دیگه کم مونده بیای بغلم دارم واسه اومدنت لحظه شماری میکنم الان که دارم فکرشو میکنم میبینم تو این چندماه که شما اومدی تو دلم خیلی سختی کشیدم و دارم میکشم ولی همش فدای یه تار موت مامانی از هفته ششم که تو دلم بودی مامان ویار شدید داشت و نمیتونستم چیزی بخورم هر چی میخوردم گلاب بروت میشدم ههههههههههههههه و تا دو ماه یعنی حتی اب هم نمیتونستم بخورم خیلی هم لاغر شدم نگران شما هم بودم و میترسیدم ویتامین کافی بهت نرسه البته غذا نخوردن من روی دایی رضا و بابا حمیدت تاثیر گذاشته بود و اوناهم با من لاغر شدن تازه داشتم بهتر میشدم که انفلانزای شدید گرفتم و تب کردم طفلی بابا حمیدت کارش ...
نویسنده :
مامان منا
9:31


